تبليغاتX
خداوند عیسی
 
   

 

خداوند عیسی
 قلبم شاد است، چون او قیام كرد و زنده است و من امیدم بر این وجود زنده استوار است

Hamid & Gity

ما ايمان داريم به خداي واحد، پدر قادر مطلق، خالق آسمان و زمين، و همه چيزهاي ديدني و ناديدني.
ما ايمان داريم به يك خداوند، عيسي مسيح، پسر يگانه خدا، مولود جاوداني از پدر، خدا از خدا، نور از نور، خداي حقيقي از خداي حقيقي، كه مولود است و مخلوق ني، و او را با پدر يك ذات است. به وسيله او همه چيز وجود يافت. و او به خاطر ما آدميان و براي نجات ما، از آسمان نزول كرد، و به قدرت روح القدس از مريم باكره متولد شد، بشر گرديد. و به خاطر ما در حكومت پنطيوس پيلاطس مصلوب شد، رنج كشيده، مرد و مدفون گشت، روز سوم از مردگان برخاسته، كتب مقدسه را به انجام رسانيد. و به آسمان صعود نموده، به دست راست پدر نشسته است. بار ديگر با جلال مي آيد، تا زندگان و مردگان را داوري نمايد، و ملكوت او را انتها نخواهد بود.
ما ايمان داريم به روح القدس، خداوند و بخشنده حيات، كه از پدر و پسر صادر مي شود. و با پدر و با پسر او را عبادت و تمجيد مي بايد كرد. او به وسيله انبيا تكلم كرده است.

ما ايمان داريم به كليساي واحد جامع رسولان.
و به يك تعميد براي آمرزش گناهان معتقديم.
و قيامت مردگان و حيات عالم آينده را منتظريم. آمين!
hamidhamid1991@gmail.com

» هفته اوّل مرداد 1388
» هفته اوّل تیر 1388
» هفته سوم خرداد 1388
» هفته چهارم اردیبهشت 1388
» هفته دوم اردیبهشت 1388
» هفته اوّل اردیبهشت 1388
» هفته سوم فروردین 1388
» هفته سوم اسفند 1387
» هفته چهارم بهمن 1387
» هفته سوم بهمن 1387
» هفته اوّل بهمن 1387
» شهادت ها
» گالری عکس ها
» اشعار و دکلمه ها
» موقعیت های خاص
» حکمت
» زبان های روح القدس
» نشانه های زمان های آخر
» قیام عیسی مسیح
» شاگرد شوید

» $$$20$$$
» "داستان زندگی"
» داستان زندگی
» کلبه در آتش
» جنگ روحانی
» نقش صلیب روی دستان دختر لبنانی
» زن فقیر و پاسخ خدا
» پاسخی از جانب روح القدوس
» نقش لامینین ها (صلیب) در بدن ما
» مسیحی یعنی چی؟
 

$$$20$$$ شنبه سوم مرداد 1388
 



مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ. چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...


 

 
 
 

"داستان زندگی" جمعه پنجم تیر 1388
 

در يك روز زيياي بهاري كه بوي عطر شكوفه ها ي سيب همه خانه مان را پر كرده بود و باغچه زيباي خانه مان پر از گل و شكوفه شده بود دلم به كويري سرد و تاريك مبد ل شد.

 ‎در آن زمان من 9 سال دا شتم و پدرم 33ساله  ‎بود او مردي ‏جذاب، مهربان ورزشكار سا لم و تنومند بود آن روز زيبا او كه براي كاررفته بود ديگر برنگشت و او در اثر ‏مننژيت مغزي در عرض كمتر از يك ساعت در گذشت وديگر به خانه برنگشت من و مادروبچه هاي ديگررا تنها ‏گذا شت و و باغچه زيباي خانه مان تبد يل به كويري خشك شد وسرد شد. و زمان بسرعت ميگذ شت وغم دست دا ‏د ن پدر در من و خانواده بزرگ و بزرگتر ميشد و من خدا را مقصر ميدا نستم و ميگفتم چه خدايي است  ‎كه وقتي به پدرم محتاج بودم او را برد اين سوال دا ئم در قلبم تكرار ميشد  ‎خـــــدايا چرا ؟ 
چرا اين كار را با ما كردي در عين حال ترس از خدا را از مادرم كه زني مهربان و با خدا بود آموخته بودم به هر ‏حال  ‎سعي ميكردم خدا را دوست داشته باشم  ‎و  ‎وجودش را باور كنم و در تمام مرا حل ‏زندگيم اورا شاهدي براي خود بدانم چون در يك خانواده مذهبي به دنيا آمده بودم وبا تعصب بزرگ شده بودم ترس ‏خداوند در وجودم با چيزهايي كه ياد گرفته بودم وانجام مي دادم توام بود اما نمي دانم چرا با تمام آنچه اموخته بودم ‏وانجام ميدادم خود را هيچوقت به خداوند نزديك نمي ديدم
.
‎  ‎
زودتر از آنچه فكر ميكردم به همه چيز رسيدم، هجده سال بيشتر نداشتم كه ازدواج كردم تا تلاش زياد در ‏كلاسهاي شبانه درس خواندم وبلاخره معلم شدم. و سهميه شهري قبول شدم وبايد 2سال خارج از مركز كار ميكردم ‏كارم را دوست داشتم و عاشقانه كار ميكردم تا اينكه با همكاري آشنا شدم  ‎مهربان كه خدادوست و مذهبي ‏بود و در اثر تعاليم او رفت و آمد با او وجو شهر ري و ارث مذهب گذشته ام چيزي نگذشت كه من هم شديدا ‏مذهبي شدم و با تعصب اعمال شريعت را تمام وكمال با سختي بجا مياوردم و سالها گذشت وخداوند بما 5 فرزند ‏داد ومن با اينكه اعمال انجام ميدادم ولي شادي وآرامش نداشتم. و همسرم وبچه ها از اينكه من حجاب داشتم ‏ومتعصب و مذهبي بودم ناراحت بودند و بمرور بين من وآنها فاصله ايجاد شد و هرچه مي گذشت اين فاصله بيشتر ‏مي شد ومن از تنهايي درجمع  ‎و تنهاي درون رنج مي بردم، وسلامتي و آرامش نداشتم. و ‏نااميدي  ‎وغم وترس داشتم و هر چه اعمال مذهبي بيشتر انجام مي دادم از خدا ي واقعي دورتر ميشدم دايم ‏كابوسهاي درد نا ك ميديدم ودايم فكر ميكردم وشب و روز سيگار ميكشيدم وخواب نداشتم وباداروهاي عصاب مي ‏خوابيدم ودايم احساس خستگي داشتم زمان همچنان مي گذشت ومن همچنان بي تاب بودم و سرگردان تا اتقلاب شد
. ‎‎
من بمدرسه ارامنه آرارات رفتم و تا آنها را ارشاد كنم .روزها سپري ميشد و من سرگردان، و نااميد پيش مي رفتم ‏تا يكروز دختري بنام آنت  ‎بمن يك كتاب مقدس داد. كه آنرا باترس ولرز به خانه بردم با آمدن كتاب مقدس ‏به خانه امان شادي بركت سلامتي آرامش به خانه ما آمد كه نه تنها من بلكه همه خانواده ما را نجات دادوما را ‏روي صخره گذاشت  ‎وقتي با هزارن ترس وتعصب كتاب را به خانه بردم تا آن موقع نميدانستم مسيح ‏كيست ونمي دانستم كتاب مقدس به فارسي هست به اتاقم رفتم ودر را بستم ونشستم وشروع به خواندن وجستجو ‏كردم وهمان طور كه جستجو ميكردم نا گـــــــــــــــهان چشمم به كلمه ‏محـ­­­­ـــــــــــــــبت افتاد خواندم حقيقتان تمام مقاومت وتوانايي من  ‎فروريخت ‏وآن قسمت زيبا ترين قسمتي بود كه در باره محبت خوانده بودم. وتوصيفي بي نظير داشت كه بد نم را بلرزه ‏انداخت اول كتاب قرنتيان باب 13‏  ‎آيه 4‏  ‎نوشته بود

‎ ‎


‎ " ‎
محـبت حليم ومهربان است حسد نمي برد محبت كبروغرور ندارد اطوار ناپسند يده ندارد نفع خود را ‏طالب نمي شود خشم نميگيرد سوظن ندارداز ناراستي خوشوقت نمي گرددولي با راستي شادي مي كند در همه چيز ‏صبر دارد همه را باور ميكند ودر همه حال اميد وار مي باشد وهر چيز را متحمل ميشود" .
‎ ‎


با ديدن اين كلمات زيبا بود كه درست مثل آدم نابينايي كه درشرف ديدن بودچشــــــــــــــــــــــمانم باز شد. و ‏گناهانم را ديدم. نفرت، كينه، خشم، حسا د ت ؤ همه برايم باز شد. و فهميدم گناهكارم اين كتاب كه شاگرد مهربانم ‏بمن دادو در نهايت كلام وپيام زيباي نجـــــــات بخش عيسي مسيح خداوند بودزند گيم را عوض كردومن حيات ‏جديدي را در وي تجربه نمودم.
‎  ‎
روزها ادامه پيداكرد ومن با جديت تمام كتاب مقدس را بايك دعاي كوتاه كه خداوندا راه درست را بمن ‏نشان بده ومرا ملاقات كن ادامه ميدادم با آمدن كتاب مقدس به خانه ما همراه با آن نسيم سلامتي وآرامش ونيكويي ‏خداوند نيز جاري شد. وخداوند هر رور با مهربا نيش مرا در بر گرفت
.
‎ ‎
‎ ‎
تا اينكه يك روز زانو زدم وگناهانم را اعتراف كردم. خداوند وارد قلبم شد وگناهانم را بخشيد ومرا شفا دادواقعا ‏براي خودم هم باور نكردني بو د كه از وقتي خودم را به اوسپردم تمام مرضهايم يكي پس از ديگري شفا يافت و ‏سالهاست از آن تاريخ ميگذرد ومن با مسيح راه ميروم ومنتظر خداوند هستم ومثل عقاب پرواز ميكنم مي دوم ‏وخسته نمي شوم و بمدت دو سال ايمانم را جرات نداشتم با كسي درميان بگذارم تا اينكه همسرم بامشكلات فراوان ‏كارش، را از دست دادوخانه نشين شد و بنا به دلايلي مجبور شد ايران  ‎را ترك كند
.
‎  ‎
درآن هنگام همسرم با تمام مشكلاتش به بيماري ديابت مبتلا شده وسخت بيمار بود وبا معجزه فراوان ما ‏بعد از 7ماه توا نستيم به او ملحق شويم و وقتي اورا ديدم مسيح زنده را ملاقات كرده بود وكاملا عوض شده بود ‏واوحتي براي كساني كه اورا اذيت وآزار رسانيده بودند و مجبور به ترك آشيانه وكاشانه اش كرده بودند دعا ‏ميكرد .وهمسرم برايم تعريف كرد كه چطور از تنهايي، وبيماري  ‎،غربت، وبيكاري، ودوري از ما وفرار ‏از مشكلات به كليسا پناه مياورده وبا ديدن عبادت بي رياوباتمام قلب مسيحيان ومطا لعه انجيل قللبش را بمسيح ‏سپرده  ‎ووقتي من هم ايمانم را با او درميان گذاشتم ما فهميد يم چگونه خداوند هر يك از ما را به طريقي ‏زيباوشگفت انگيزانتخاب كرده و ما  ‎در خارج از كشور بدون ترس ايمانمان  ‎را اعتراف وبازگو ‏كرديم و در خانه ما بوي خوش عطر محبت وصداقت به مشام مي خورد .و فرزندان ما با عوض شدن ما ورحم ‏عيسي مسيح يكي پس از ديگري ايمان آوردند
.
در يك روز زيبا با جشني با شكوه من وهمسرم ودوتاازفرزندمان تعميد گرفتيم  ‎وتاكنون كل خانواده پر ‏جمعيت ما به مسيح خداوند ايمان دارند وهمسرم نيز با معجزه از بيماري ديابت وانسلين آزاد شد. جلال برنامش ‏ومن در قلبم بار زياد ي براي كساني كه نشنيد ند بخصوص براي هموطن هاي عزيزم دارم و من نمي توانم ساكت ‏باشم واين همه خوشي و  ‎آرامش وشفا را براي خودم نگهدارم مي خواهم با همه تقسيم كنم اين خوشي ‏عظيم را تا همه كلام  ‎خداوند را بشنوند پس عزيزان با دعا  ‎بدون تعصب كتابمقدس (انجيل ‏مسيح ) را بخوانيد و خداوند فرصت ايجاد كند تا همه بشنوندوخداوند مي فرمايد بياييد نزدمن اي تمام گرانباران ‏واي تمامي زحمتكشان من شمارا آرامي ميدهم  ‎خداوند بشما بركت بدهد.


 

 
 
 

داستان زندگی جمعه پانزدهم خرداد 1388
 

حدود چهل و دو سال پیش در تهران در خانواده‌ای اسماً مسیحی بدنیا آمدم. والدین من هیچ اطلاعی از مسیحیت نداشتند و تنها چیزی که از مسیح می‌دانستند این بود که مسیح از مریم باکره بدنیا آمده است. متأسفانه بسیاری از هموطنان ما اینطور فکر می‌کنند که چون ارامنه یا اروپائیان یا آمریکائیان مسیحی نامیده می‌شوند پس پیروان حقیقی مسیح هستند،

اما من از کودکی با این مسئله مواجه شدم که در خانواده من اثری از مسیحیت نبود. اگرچه مسیحی نامیده می‌شدیم ولی فقط سالی یکی دو بار بیشتر به کلیسا نمی‌رفتیم و آن هم در سال نو یا عید قیام مسیح  و در آن زمان هم فقط برای دید و بازدید با دوستان و آشنایان به آنجا می‌رفتیم و حتی زحمت به خود راه نمی‌دادیم که وارد کلیسا شویم و گاهی اوقات فقط در حیاط کلیسا آشنایان و دوستان را می‌دیدیم و با هم صحبت می‌کردیم و بعد به خانه برمی‌گشتیم، بدون آنکه وارد کلیسا شویم.


وقتی 10 سال بیشتر نداشتم و در حیاط خانه‌مان می‌خوابیدیم و ستارگان را بالای سرم مشاهده می‌کردم، از خود می پرسیدم چطور می‌توانم به خدا برسم، و گاهی اوقات می‌گفتم خوش به حال فضانوردان یا خلبانان چون آنها می‌توانند خدا را ببینند. گاهی اوقات فکر می‌کردم ایکاش می‌توانستم نردبانی بسازم که با آن به خدا برسم.


وقتی به چهارده سالگی رسیدم زندگی من خیلی آشفته بود و از خانواده و از دوستان رنجیده خاطر بودم. خیلی از دوستانم به من بی وفایی کرده بودند و از روابط خود با خانواده و فامیل و دوستان و آشنایان رنجیده خاطر شده بودم و نیز زندگی‌ام پر از گناه بود و هر لحظه احساس می‌کردم که بیشتر در گناهان خود غرق می‌شوم و خود را آلوده‌تر و آلوده‌تر احساس می‌کردم.

روزی دائی‌ام با من در مورد عیسی مسیح و محبت او بر روی صلیب صحبت کرد و او به من گفت که حقیقت را یافته است و زندگی او عوض شده. من خیلی تعجب کردم و آنچه را که می‌شنیدم باور نمی‌کردم. دائی‌ام به من یک انجیل داد و من آن را به خانه برده و با علاقه شروع به خواندن آن کردم. از همان ابتدای خواندن انجیل مقدس متوجه شدم که عیسی مسیح شخصیت عجیبی بوده و همان کسی است که من به دنبال او هستم. معجزات او، تعالیم او، زندگی او، ادعاهای او و مرگ و قیام و صعود او، همه و همه مرا به حیرت انداخته بود و به خود می‌گفتم، اگر نجات دهنده‌ای برای بشر می‌باید باشد، همانا خود عیسی مسیح است
.

پس از آن از دائی‌ام پرسیدم کجا می‌توانم بیشتر در مورد مسیح بشنوم و بدانم و او مرا دعوت کرد که با او به کلیسایی که انجیل مسیح را به زبانی ساده موعظه می‌کردند بروم.


از وقتی که وارد کلیسا شدم حضور خدا را بطرز قوی احساس کردم. اولین سرودی که در کلیسا خوانده شد، همان چیزی بود که احتیاج قلبی من بود. خلاصه سرود این بود:


به عیسی بگو، به عیسی بگو، بهترین دوست تو اوست. نیست در جهان دوستی بهتر از او، فقط به عیسی بگو.


در این لحظه احساس کردم خدا به من می‌گوید تو که دنبال یک دوست باوفا و امین می‌گردی، امروز به مکان درستی آمدی، چون دوستی که بدنبالش هستی همانا عیسی مسیح است.


در حین جلسه وقتی مردم دعا می‌کردند، احساس کردم خدا در برابر من قرار دارد و من در برابر قدوسیت و پاکی او خیلی کثیف و گناهکار هستم. واعظ جلسه در مورد صلیب مسیح و راه آشتی انسان با خدا صحبت می‌کرد و اعلام می‌کرد که تنها راه نجات بشر از گناه فقط عیسی مسیح است. او می‌گفت مسیح به جای ما فدا شد تا ما هلاک نشویم و او مرد تا ما زندگی کنیم. در ضمن واعظ در مورد محبت خدا که در صلیب مسیح نشان داده شد صحبت کرد. او گفت که خدا جهان را اینقدر محبت نمود که پسر یگانه خود را داد تا هر که به او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودان یابد.


در آخر موعظه‌اش، سخنران جلسه دعوت کرد که افرادی که می‌خواهند زندگی خود را تسلیم عیسی مسیح کنند می‌توانند به جلو بروند و در دعا به گناهکار بودن خود نزد خدا اعتراف کنند و از خدا بخواهند که با خون بره خدا که بر روی صلیب ریخته شد، آنها را پاک کند. من با گریه به جلو رفتم و در حالیکه با قلبی شکسته زانو زدم، اعتراف کردم که گناهکارم و از ته دل از مسیح خواستم که با خون گرانبهایش مرا پاک کند و به من تولدی دوباره ببخشد. بعد از اینکه این دعا را کردم، احساس کردم که شخص دیگری شده‌ام و شادی و آرامش و محبت عجیبی قلب مرا پر کرده است و روح خدا وارد قلب من شده است و به من تولدی دوباره داده است. شخصی در آنجا بود که جزواتی به افرادی که تازه ایمان می‌آوردند می‌داد تا دروسی را دنبال کنند. او از من پرسید چه احساسی داری؟ به او با هیجان گفتم: "شادی و آرامش عجیبی قلب مرا پر کرده است." و او مرا به آغوش کشید و گفت: "به خانواده خدا خوش آمدی."


این ماجرا در تابستان سال 1975 به وقوع پیوست. و از آن موقع تاکنون حدود سی سال می‌گذرد و من پس از این همه سال هر روز بیشتر عاشق عیسی مسیح و شخصیت او شده‌ام و او برای من دوستی وفادار و فداکار بوده است. دوستی که در هر تنگی و ضعف و گناه من، مرا تحمل کرده و مرا بخشیده و دوباره مرا در مسیر زندگی به پیش برده است.


امروز عیسی مسیح برای من خداوند و نجات دهنده و شفادهنده و الگوی زندگی من می‌باشد. او کسی است که قدرت پاک زندگی کردن را به من می‌دهد و هر لحظه زندگی شیرین خود با مسیح را مدیون او هستم. اکنون خانواده‌ای را در ایمان به مسیح تشکیل داده‌ام و دارای سه فرزند می‌باشم و خانواده من نیز مسیح را دوست دارد و از او پیروی می‌کند و خانه ما یک بهشت کوچک بر روی زمین می‌باشد، چون مسیح رئیس و سرور این خانه است.


خدا را شکر می‌کنم که مرا برگزید و به زندگی من هدف و مقصود و معنای حقیقی بخشید و مرا از مرگ به زندگی و از ناامیدی به امید و گمراهی به حقیقت هدایت کرد.
 
خدا شما را نیز دوست دارد و می‌خواهد که توسط عیسی مسیح و کاری که بر روی صلیب کرد، وارد قلب شما شود و به زندگی شما نیز همچون من معنا و مفهوم جدید و زیبایی ببخشد.


خدا شما را برکت دهد.


 

 
 
 

کلبه در آتش دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
 

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

 

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

 

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

 

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

 

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم

 

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.

 

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

 

برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،

 

تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،

 

تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،

 

تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

 

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،

 

تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،

 

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،

 

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،

 

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

 

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

 

تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،

 

تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،

 

تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،

 

تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،


 

 
 
 

جنگ روحانی جمعه یازدهم اردیبهشت 1388
 

زیرا که ما را کشتی گرفتن با خون و جسم نیست بلکه با ریاستها و قدرتها و جهانداران این ظلمت و با فوجهای روحانی شرارت در جایهای آسمانی. " ( افسسیان 6 : 12 ). چهار نکته است که وقتی در جنگ روحانی هستیم، بهتر است که آنها را بدانیم:

1. وجود دشمن را منکر نشوید. شیطان واقعیت دارد ( اوّل پطرس 5 : 8 ـ 9 ). وقتی به شما حمله می شود، نشان دهندۀ این است که شما ایماندار هستید. هر چه بیشتر برای خدا مؤثر باشید، شیطان بیشتر با شما جنگ می کند. خارج از ارادۀ شما، ممکن است شدیدتر هم بشود. اگر شیطان وجود خارجی نداشت، پس چرا خدا پسرش را فرستاد تا با چیزی که وجود ندارد، بجنگند. کتاب مقدّس در اوّل یوحنا 3 : 8 می گوید: " ... از این جهت پسر خدا ظاهر شد تا اعمال ابلیس را باطل سازد. "


2. اقتداری را که خدا به شما داده بپذیرید. خیلی از ایمانداران به اقتداری که با استفاده از آن بایستی در برابر ابلیس مقاومت کنند، بی اعتنا هستند. در متی 28 : 18 ـ 19 عیسی ابتدا می گوید، " تمامی قدرت (اقتدار) در آسمان و بر زمین به من داده شده است. " و بعد می گوید که " پس رفته، همۀ امّتها را شاگرد سازید و ایشان را به اسم پدر، پسر و روح القدس تعمید دهید. ". او همان اقتدار را به من و شما منتقل کرده است. او اینکار را کرده، چونکه به ما مأموریت مخصوصی را محوّل کرده است ( دوّم قرنتیان 5 : 20 ).


3. زرۀ خدا را بپوشید. وقتی پولس درمورد اسلحۀ تام خدا می نویسد ( افسسیان 6 : 11 ـ 17 )، خود در زندان، به زنجیر نگهبانان رومی بسته شده است. او از نمونۀ زرۀ یوزباشی رومی برای اسلحۀ روحانی استفاده می کند. پولس تأکید دارد که همانطور که یک سرباز رومی برای رفتن به جنگ نیاز به یک زره دارد، ما نیز برای جنگ روحانی نیازمند این زره روحانی می باشیم. مثلاً من گاهی اینطور دعا می کنم که « خدایا، من کلاهخود نجات را بر سرم قرار می دهم تا مرا از افکار شریر که به ذهنم حمله ور می شوند، حفظ کند. من نمی خواهم که افکار شیطان را داشته باشم. من نمی خواهم که خود تفکر کنم. من می خواهم افکار تو را داشته باشم تا بتوانم صدای تو شوم. خدایا، می خواهم کمربند راستی را ببندم تا بتوانم حقیقت و راستی را با دیگران قسمت کنم، نه دروغ را. می خواهم دیگران را به سمت عدالت هدایت کنم.


4. توپخانه را مورد هدف قرار دهید. میدان اولیۀ جنگ روحانی در زندگی شما ابتدا افکار و ذهن شماست ( دوّم قرنتیان 10 : 4 ـ 5 ). پولس می گوید که خدا اسلحۀ خود را به ما داده تا ما برای انهدام مناظره ها و ادعای باطل افراد (روش فکری افراد) از آن استفاده کنیم. ما هر فکری را اسیر می کنیم. برای این جنگ در برابر افکار، ما به چهار اسلحه احتیاج داریم: فروتنی، ایمان، حقیقت و پرستش

 

 
 
 

نقش صلیب روی دستان دختر لبنانی یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
 

تصاویری که مشاهده میکنید متعلق است به "گیلدا (کلودیا) ایوب" ۱۶ ساله ساکن یکی از روستاهای نزدیک شمال لبنان.

به گزارش شبكه خبر مسیحیان فارسی زبان به نقل از سایت عربی عنكاوا در گزارشی می نویسد، در روز جمعه الصلیب (جمعه ای که عیسی به صلیب کشیده شد) گیلدا فیلم "مصائب مسیح" را تماشا کرد و پیش از خواب به مادرش گفت که باور نمیکند عیسی مسیح واقعاً متحمل چنین درد و رنجهایی شده باشد.

وی آن شب درخواب دید که بر روی دستش صلیب ی قرار گرفته؛ وقتی از خواب بیدار شد چیزی در دستش نبود. در مدرسه خواب خود را با دوستانش درمیان گذاشت و در همان حال احساس کرد که نیرویی دستش را به سمت عقب و بروی دیوار می فشارد. سپس دستش چنان به دیوار چسبیده بود که هیچیک از دوستانش نتوانستند آنرا از دیوار جدا کنند. پس از مدتی، وقتی توانست دستش را رها کند صلیب ی بر روی دستش نقش بسته بود به همراه یک زخم که شبیه به فرو رفتن یک میخ در دستش بود.

Image and video hosting by TinyPic

پس از آزمایش کردن خون موجود بر روی زخم مشخص شد که خون متعلق به هیچیک از گروههای خونی نمی باشد. همچنین بر روی دست گیلدا مایعی روغنی قرار گرفته بود.

وی مدعی است که "شاربل قدیس" چندین مرتبه با او دربارۀ لبنان صحبت کرده و از گیلدا خواسته که تا زمانی که به او گفته نشده به کسی دراین باره چیزی نگوید.گیلدا در آن زمان همچنان در ناحیۀ زخم دست خود احساس درد می كرد و خون ریزی وی نیز گهگاه ادامه داشت.

انجیل یوحنا ۲۰ :۲۹

۲۹عیسی گفت: «آیا چون مرا دیدی ایمان آوردی؟ خوشا به حال آنان که نادیده، ایمان آورند



Image and video hosting by TinyPic





 

 
 
 

زن فقیر و پاسخ خدا یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
 

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم . وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.



جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت: آقا، شما را به خدا ، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم.
جان گفت نسیه نمیدهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت: اینجاست
لیستت را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هرچه خواستی ببر»
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد ، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت وآن را روی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورد کن.
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت ومتحیر خشکش زد.
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.


........
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است


 

 
 
 

پاسخی از جانب روح القدوس یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
 

بارها و بارها این جمله کتاب مقدس را خوانده ایم که:
"از دشمنان و مخالفان خود بیمناک مباشید، شما را بخاطر ایمانتان توهین و محاکمه خواهند نمود اما هراسان نشوید چون در وقتش من از جانب شما سخن خواهم گفت."

من یک نو ایمان هستم در میان کلی دانشجوی مذهبی متعصب در داخل کشور، مخصوصا اوناکه تو دانشگاها مدعی دین برترهستند که بعضی وقتا خیلی ازشون میترسم.
یک روز چند تا از همون بچه های روشن فکر دورم جمع شدند که مثلا با هم مباحثه داشته باشیم، یکی این میگفت یکی اون میگفت دیگه داشتم کم میاوردم نمیتونستم رو چیزی تمرکز داشته باشم تا رسید به اینجا که ازم  پرسیدند مگه میشه خداوند به زمین بین ما بیاد؟ این چه کفریه که شما مسیحیان میگید؟

 

واقعا دیگه منطقی نمونده بود برام که بخوام جوابی بدم، با خودم گفتم ولش اصلا بگم حق با شماست تا سرو تش هم بیاد و فقط از بین اونا دور شم اما یکدفعه و بی هیچ منطقی فقط تو ذهنم هک شد و گفتم: بنظرتون یه نقاش میتونه بره تو تابلوی نقاشی که خودش کشیده؟
یکم مکث کردند و گفتند: معلومه که نه
!
گفتم: خدا مثل اون نقاشه و جهان هم نقاشیشه، پس خدا هم نمیتونه بیاد تو نقاشیش
.
خندیدند و گفت پس چی میگید شماها
!
خودم از حرف خودم جا خوردم پیش خودم گفتم واقعا قاطی کردی ها! حرف نمیزدی که بهتر بود
!

 

اما بازم مثله دفعه پیش تو ذهنم چیزی رو نوشت که خودمم نمیدونستم چی میخواد بگه فقط ادامه دادم وازشون پرسیدم: بنظر شما یک نقاش میتونه تو نقاشیاش صورتی از خودش بکشه؟
گفتن: فکر نکنیم کار سختی براش باشه به هر حال او یک نقاشه هر چقدرم بد یا خوب به هر حال میتونه
.

گفتم پس خدا هم میتونه صورتشو برای ما نقاشی کنه و اونو به بین ما بیاره همانگونه که مسیح فرمود من صورت پدر نادیده هستم!
منبع:

www.farsicrc.com



 

 
 
 

نقش لامینین ها (صلیب) در بدن ما سه شنبه هجدهم فروردین 1388
 

چند روز پیش وقتی که روی ماشین ورزشم در خانه می دویدم، همزمان دی وی دی موعظۀ Louie Giglio را تماشا می کردم؛ و خواستم چیزی را که دریافت کردم را با شما هم قسمت کنم.

او در مورد این صحبت می کرد که چقدر خدای ما بصورت غیرقابل تصوری بزرگ است...اینکه چگونه با گفتن کلمه ای، هستی را خلق کرد...اینکه چگونه ستارگان غول آسایی که گلوله های عظیم آتشین هستند را با دم خود خلق کرد...و به اینجا رسید که همین خدای خالق هستی، چگونه بدن انسان را با همۀ جزئیات و عجایبش آفرید. و اینجا را من خیلی دوست دارم، چون در تمام سالهایی که در مدارس پزشکی بودم، هرچه بیشتر از کار دست خدا آگاه می شدم، بیشتر شگفت زده می شدم. من یادم می آید که بارها فکر می کردم که چطور ممکن است کسی انکار کند که یک خالق اینها را خلق کرده است. او به موعظه اش ادامه داد و می گفت که ما چگونه می توانیم به این خدایی که همۀ این چیزها را خلق کرده و قدرت این را دارد که اگر چیزی از هم بپاشد، آنرا دوباره کنار هم حفظ کند، اعتماد کنیم... و اینکه چگونه همان خالق دوست داشتنی نگه دارندۀ ما نیز می باشد.

یکدفعه نفسم بند آمد، نه بخاطر اینکه داشتم روی ماشین می دویدم!!! چونکه او شروع کرد در مورد لامینین ها صحبت کردن. من لامینین ها را می شناختم؛ سایت اینترنتی Wikipedia اینطور آنها را تعریف می کند: لامینین ها از خانوادۀ پروتئین هایی هستند که قسمت اصلی و اسکلت غشاء هر بافتی را تشکیل می دهند. اصطلاحاً آنها ما را نگه می دارند...آنها مولکولهای چسبانندۀ سلولها به هم هستند. آنها سلول به سلول بدن ما را کنار هم نگه می دارند. بدون آنها ما اصطلاحاً از هم جدا می شویم. من همۀ اینها را از قبل می دانستم
.

ولی چیزی که نمی دانستم این بود که لامینین ها چه شکلی هستند؛ ولی الان می دانم. از آن موقع به بعد هزار بار در موردش فکر کرده ام. ساختار لامینین ها به این شکل است
:

و این یک نقاشی مسیحی نیست؛ زیرا اگر در هر مقالۀ علمی و یا پزشکی بدنبال لامینین ها بگردید، این چیزی است که خواهید دید.

حیرت انگیز است!

چسبی که ما را ( همۀ ما ) را به هم می چسباند، بشکل صلیب است!! بلافاصله کولسیان 1 : 15 ـ 17 به ذهنم خطور کرد. " مسیح، صورت و مظهر خدای نادیده است و نخستزاده و بالاتر از همۀ مخلوقات. زیرا بوسیلۀ او هر آنچه در آسمان و زمین است، دیدنی ها و نادیدنی ها، پادشاهان، حکمرانان و اولیای امور آفریده شدند، آری تمام موجودات بوسیلۀ او و برای او آفریده شدند. و قبل از همه چیز وجود داشت و همه چیز بوسیلۀ او با هم ارتباط پیدا می کند. " ( ترجمۀ مژده برای عصر جدید ). هزاران سال پیش وقتی کسی چیزی در مورد لامینین ها نمی دانست، پولس این عبارات را به قلم درآورده است. خالق قبلاً از اینکه آدم و حوا اولین نفس خود را بکشند، دقیقاً می دانست که لامینین ( این چسب بدن )، چه شکلی است!! و الآن در این زمان، می دانیم که ما تنها توسط صلیب سلول به سلول بهم پیوسته شده ایم!!

Image and video hosting by TinyPic


 

 
 
 

مسیحی یعنی چی؟ دوشنبه هفدهم فروردین 1388
 

در بین عامّۀ مردم و حتی اجتماعات مذهبی، مفهوم درستی از « مسیحی بودن » وجود ندارد.
آیا به معنی قبول یک سیستم اعتقادی است؟
آیا به معنی تمایل به یک الگوی اخلاقی تجویز شده است؟
آیا به معنی تغییر و یا بهبود رفتار شخصی است؟
آیا به معنی ملحق شدن به یک سازمان کلیسائی است؟
آیا به معنی انجام منظم یک آئین عبادی است؟

حتی گاهی آنهایی که خود را « مسیحی » می نامند، قادر به معنی و تعریف کردن مسیحی بودن نیستند. توضیحات مبهم آنها با سردرگومی در این توضیحات، اغلب منتهی به تعابیر ذکرشده در بالا خواهد شد. چیزی که در اینجا نیاز است، یک بازگوئی مشخص کتاب مقدسی از اساس روحانی « مسیحی بودن » است.
برای اینکه اینکار را انجام دهیم، این مطالعه را به دو بخش مجزا، تفکیک می کنیم: اموری که مربوط به مسیحی شدن می شود و اموری که نتیجتا مربوط به مسیحی بودن کسی است که قبلا مسیحی شده.



((برای مشاهده کامل متن بر روی ادامه مطلب کلیک کنید))


ادامه مطلب

 

 
 
» کتاب مقدس فارسی برای موبایل شما
» تهیه انجیل و فیلم زندگی مسیح به صورت رایگان در ایران و ترکیه
» دانلود عهد جدید(انجیل)و عهد عتیق(کتاب مقدس)
» مرکز پژوهش های مسیحی
» مسیح برای ایران
» سر مقاله ها
» سایت کلمه
» کلیسای ایرانیان گلاسگو
» کلیسای ایرانیان لس آنجلس
» ندای مسیح
» دانشکده الهیات مسیحی 222
» مسیحیت عمیق
» کتابخانه مسیحی
» کلیسای اینترنتی
» سایت جوانان مسیحی
» چرا پدر خواست تا مسيحي شوم(ميكائيل عزیز)
» کلیسای بشارتی ایمانداران ایران
» دانلود برنامه Adobe Reader
» عشق مسیحـــا
  RSS 2.0  

دانلود کتابهای مسیحی